مازیار غیبی . شعر فیلم و ادبیات بخیترای

انگاره هایی بزرگ در خرمنی کوچک شعر و ادبیات مسجدسلیمان و ایران

گندم همیشه گل توی دستش بود

همیشه خوشبو و مرتب بود

گندم با رویایش یک شب به خواب من آمد

و مرا با خود تا دور دست ها برد

در دشت های نگران از داس

از دهقانانی که از خواب بیدار گشته بودند

گندم از ترس تنها خندید

ومن دندانهای طلایی اش را دیدم و خندیدم

گندم به درون جیب من پناه آورد

و من برشتگی گندم را خوردم

      ...  و مادرم یاد آوری بوی خوب گندم است.

 



موضوعات مرتبط: آزاد

تاريخ : شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مازیار غیبی | نظرات ()