مازیار غیبی . شعر فیلم و ادبیات بخیترای

انگاره هایی بزرگ در خرمنی کوچک شعر و ادبیات مسجدسلیمان و ایران

 
نویسنده : مازیار غیبی - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
 
 
نویسنده : مازیار غیبی - ساعت ٩:۴۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳٩٠
 
 

فاصله

درغربت ما سایه سراب است و دگرهیچ

همخانه ما خانه خراب است ودگرهیچ

آن جا که تویی قصه ی فرهاد تمام است

این جا که منم رنج و عذاب است و دگر هیچ

آن جا که تویی هر نفس طرحی از عشق است

این جا که منم عشق حباب است و دگر هیچ

چشمان سخنگوی تو بیگانه پرستند

این قصه بر این کهنه کتاب است و دگر هیچ

می میرم از این درد که تاثیر نگاهت

در خاطره ی کهنه قاب است و دگر هیچ

این جا که منم فاصله ها درد کلامند

آن جا که تویی فاصله خواب است و دگر هیچ

 

"اعتراف"

چشمهای سوخته

فصل ورم کرده ی آخرین تسلط آدم برفی

و تشنگی خیس شانه های مرداب

         *   *   *

حواسم نبود

زیر رد تلخم

تمام دخترکان سبز را

به ضیافت مرگ می بردم

کاغذ ها هنوز

زیر حجامت خودکارم عرق می کنند

و نارنج

رسیده تر از بهار

تیگ کال درخت را

به سوگواری قدیسه های سبز خواهد برد

     *   *   *

حاشا نمی کنم

قناعت چشمهایت را

ولی اینجا

کنار تمام جاده هایی که به ماه ختم می شوند

پس کوچه های عقیمی زندگی می کنند

که هیچوقت

بکارت گامهای خیس را

روی تکیدگی خاکشان

لمس نکرده اند

حالا

غروب که بشود

باران که ببارد

چشمانت

تمام حجم فسیل شده ی هوا را

پر می کنند

و من

هر وقت وارونگی پله ها را بالا می روم

فکر می کنم

چقدر دستهای آسمان کوچک شده است .

 

مازیار عزیز چون این دو تا کار واقعا از براده های روحی من هستند با تمام وجود تقدیمشان می کنم به " تمام دلتنگی های یک انسان غربت زده !!!"