مازیار غیبی . شعر فیلم و ادبیات بخیترای

انگاره هایی بزرگ در خرمنی کوچک شعر و ادبیات مسجدسلیمان و ایران

 
نویسنده : مازیار غیبی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 
 
 

یادت با شد

برادرم؟!

ازتهران که بازگشتی

برایم

شلوار«لی» و

تک پوشی

از لئوناردو دی کاپریو

بیاور

می خواهم

این چوغا و

شلوار دبیت را

به همراه گیوه های ملکی و

کلاه خسرویم

کناربگذارم

و به سان جوان امروزی

می خواهم

از موهبت های مدرنیته

برخوردارشوم

دیگر

خسته شده ام از این همه نگاه های گزنده و

چشم هایی پر از تعجب

وانگشت ها ی اشاره ای

که با نشان دادنم

گویی

ماشه را می چکانند

قطارمدرنیسم دارد

چهار نعل می تازد

به سان اسب

سواران

فاتح تهرانی

تا اخبار تازه تری

برای شهروندان و

تصنیف خوانان مشروطه بیاورد

با دودی

که کله ی مردمان برمی خیزد

یادت باشد

برادرم

ازپایتخت که بازگشتی

تمامی اسباب های مدرن را

بیاوری

دیگر خسته شدم از این همه.

|+| نوشته شده توسط رامین یوسفی در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 | نظر بدهید