مازیار غیبی . شعر فیلم و ادبیات بخیترای

انگاره هایی بزرگ در خرمنی کوچک شعر و ادبیات مسجدسلیمان و ایران

شعر موج ناب
نویسنده : مازیار غیبی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
 


ایسنــــــــــــــــا :

شما ، ‌میداندار شعر ( موج ) ناب هستید ؛ این « موج » ، چه ویژگی‌هایی دارد ؟

آتـــــــــــــــشی :

من میداندار شعر ناب نبودم ؛ شعر ناب هم خلاف ســایر جریان‌ها « موج » نبود. هم‌چنـان که « مـوج » شامل « شعر نو » احمدرضا احمـــــدی هم نمی‌شود . ایـــن دو را می‌توان به تعبیری ، جریان‌ها یا شاخه‌هایی از شعر مدرن ایران نامید ؛ که می‌توانستند - و می‌توانند ـ شمولی‌ عام‌تر داشته باشند. شعر« ناب » ، اصطلاحی من‌درآوردی نیست. من ، این عنوان را نخستین‌بار در ایران ، پس از دریافت شعرهای درخشان برخی از شــاعران جوان ، که شعرهایی متفاوت از صورت‌های متــداول شعری عرضه می‌کردند ، باب کــردم . شعر ناب از ابتدای پیدایش مدرنیسم ، دلمشغولی شاعران جهان بوده و بارها مطــــرح ، فراموش ، و باز مورد بحث قرار گرفته ؛ و طبعـا تعریف آن نیز دچار تحول و تطور شده است ؛ فی‌المثل ، در آغاز کار که من ، شعرهای سیدعلی صالحی ، آریا آریاپور ، هرمز علی‌پور ، سیروس رادمنش ، فیروزه میزان ، مهدی مصلحی و ... و ... را در مجله‌ی تماشا چاپ می‌کردم ، همیشه ضمن ستایش از خلوص شعرها ، شرطی را پیشانی‌نوشت شعرها می‌کردم ؛ که غالبا چنین معنایی داشت : شعر ناب ، به‌ صرف حذف همه‌ی صناعات شعر و استلزام‌های بدیعی‌ نیست که ناب خوانده می‌شود. به‌تعبیر دیگر، شعر ناب ، شعری است کـه :
‌٠١ صناعات و صورت‌های معمول را هدف خود قرار نمی‌دهد .
‌٠٢ در همان حال که مساله‌ی خاص اجتماعی (مثلا سیاست) را هدف قــرار نمی‌دهد ، معنایش این نیست که از تمامی تبعات اجتماعی خالی می‌ماند . به‌تعبیر نهایی ، می‌توان گفت که در هدف‌یابی شعر ناب ، می‌توان « انسان » را به‌جای جامعه یا سیاست قرار داد . شعر ناب ، یک‌سره دغدغه‌ی جان انسانی است که به زبانی درخور تبدیل می‌شود ؛ فی‌المثل ، به دو هایکوی ژاپنی توجه کنید ؛ که یکی صرفا ایماژ محض است :
« شکوفه‌ای از شاخه فتاد
دوباره برخاست و بر شاخه نشست
آه ، این یک پروانه بود ! »
می‌بینید که این شعر کوتاه ، ظاهرا ناب و بی‌ نقص یا حشو و زائد است ؛ اما ، این یک شعر ناب نیست ؛ چون فقط یک ایماژ محض متکی به طبیعت است. اما ، هایکوی دومی :
« آه ،
تا چه دوری رفته است
آن صیاد چاک پـــــروانه‌ها ! »
این یک شعر ناب است ؛ یک مرثیه است. مرثیه‌ی شاعر برای پسرک مرده‌اش! من، خود نیز - اتفاقا - پس از مرگ پسر نوجوانم ، بی‌اختیار چنین مرثیه‌ای را نوشتم :
« وقتی قرار شد تـو نباشی ،
در کوچه باد را دشنام دادم ؛
در باد ، ‌بادبادک را ! »
اتفاقا « اسکار وایلد » نیز که در کنار نویسندگی ، شاعر بزرگی بود ، دو شعر ظاهرا نامتجانس دارد ؛ که از دید من ، هر دو « شعر ناب » به حساب می‌آینـــــد . او برای خواهـرک مرده‌اش ( برای مزارش ) شعری کوتاه دارد :
« آه ،
آهسته گام بردارید ؛
او در خواب است و از صدای شکفتن‌ گل‌ها هم
ممکن است بیدار شود . »
شعر دیگرش ، که آن را هم من ترجمه کرده‌ام ؛ و ده سالی است که در انتظــــــار چاپ است ، « ترجیع‌بند زندان ردینگ » نام دارد ؛ و شعری است با بیش از یکصد چهار پاره که آن را در زمانی که خود در آن زندان به سر می‌برده - یا بعــد از آزادی - سروده است . با آن‌که شعر در قالب نیمه‌کلاسیک انگلیسی سروده شده ، به علت ساخت یکدست و در عین حال موزیکالش ، و به علت این که تم دردناک شعر با زبانی مناسب ، یگانه شـده است ، شعری است « ناب » . شعـر، سراسر نگاهی است به یک زندانی که خلاف دیگران ، در لحظه‌های « هواخوری » شاد و شنگول است و با اشتیـــاق به « تکه شیشه‌ی کوچک دوردستی که زندانیان ، آسمانش می‌خوانند / و ابر سفیـد نازکی مثل ریش نازکـی در آن با باد می‌رود » می‌نگرد ؛ و هـوای خـفـه‌ی میان دیوارهای بلند را با حـــــرص می‌بلعد . در یکــی از این هواخوری‌ها و شور و شوق آن زندانی است که زندانی دیگری در بیخ گوش شاعر می‌گوید : « اون بیچاره اعدامی است ... » .
شعر با این ضربه شتاب می‌گیرد ؛ و شاهکاری آفریده می‌شود : غمنامه‌ای در حق زندانیان ، زندان‌بانان ، … و زندان‌سازان . جالب ، ترجیع این شعر بلند است ؛ که با تکرار آن ، ساخت شعر را انسجام می‌بخشد ؛ شعر تقریبا این طور آغاز می‌شود :
« کت سرخی بر تن داشت ؛
و زمانی که او را گرفتند ،
کنار جسد زنی که سخت عاشقش بود ،
شراب سرخ نوشیده بود . »
و بعد ، در پایان چهارپاره‌ی دوم ، ترجیع تکرار می‌شود :
« می‌گویند او کسی را که دوست می‌داشته ، کشته است ؛
اما ، چه کسی نمی‌کشد هر آن چه را دوست می‌دارد ؟
ترسوها با نگاه و بهتان ؛
شجاعان با خنجر . »
شعرهای بزرگ بسیاری را می‌توان در ردیف شعر ناب به حساب آورد. به گمان من ، شعر « سنگ آفتاب » اکتاویو پاز ، شعر ناب است . با آن که در آن از تاریـخ ، سیاست ، انقلاب ، شکست ، عشق و بسیاری چیزهای دیگر سخن می‌رود ، به دلیل بافت یگانه‌ی واژگان و حرکت سیال موسیقی‌وار سطر‌ها و هم چنین پایان‌بندی ظریفی که با « . » تمام می‌شود ، یعنی شعر، هم چنان تا بی‌کرانه ادامه دارد ؛ یا می‌تواند تازه آغاز شود.
شعر « ناب » ، شعر مکتوب و شعر واژه است - واژه‌ای که جنس اش آلیاژی از کلمه و خون شاعر است - . شعر « گفتاری » نمی‌تواند شعر « ناب » باشد ؛ چـون به زیر و بم صدا و اجرای دکلماسیونی نیازمند است ؛ و کارکرد واژه در آن از اثر می‌افتد . شعر ، خلاف مدعاها ( که خودم هم گـاهی بدان دچار شده‌ام ! ) اجرای در زبان ـ یا اتفاق در زبان نیست ؛ بلکه اتفاقی است که زبان می‌اندازدش!
به زبان دیگر بگویم : شعرهای خوب معمولی « اشباع » ‌اند ؛ اما ، اشبــــاع از چه ؟ از تصاویر اغلب زائـد ؛ از احساسات اغلب زائد ؛ و از مفاهیم بسیار متداول و نیز نحو و چگونگی قراردادی که شعــر را در یک نظر کهنه می‌کند . شعر « ناب » اما ، از خودش و شعریت خودش ، اشباع است .
دو سه نمونه از شعرهای « ناب » ایرانی را با هم می‌خوانیم :
نمونه‌ی نخست :
« در آتش ایستاده است
گلی
که به قرن‌ها
یکی می‌شکوفد . »
نمونه‌ی دوم :
« تنها مار می‌داند ؛
پوست که می‌اندازیم ،
از همیشه کهنه‌تریم . »
آریا آریاپور (‌١٣۶٧)
نمونه‌ی سوم :
« دیگر آیا خواهند شنفت
صداهایی پاگرد را
که دور نگشته‌اند از چرخش خویش ؟
بر این کوه‌ها که می‌گردی
از هیچ نژادی مپرس
که پرسندگان
تنهایان را تباه می‌کنند
اکنون که بی‌حواس از شگفتی خویشم
زنگ کدام شقیقه می‌کوبد ؟ »
سیروس رادمنش
این دو شعر کوتاه را هم از « هرمز علی‌پور » بخوانیم : بی‌ آن‌که عنوان « شعر جنگ » داشته باشد :
« وادی‌ها »
« که بی‌ نصیب از بو
گیسو بیارایند
که مادران شب‌ها
خواب بریده‌ای دارند
که وقت گریه است اکنون
و با اشاره‌ای کوچک
ماییم و خواب رود . »
« تاب »
« صدای خفته‌ی ما و
بهار مرده آن‌جا بود
باران به رنگ خود می‌زد
ماه در میان باران بود
و بر ستاره‌ای بایر
هزار و یک نرگس
به خویش پیچیدند . »


ایسنــــــــــــــــا :

نوری علاء ، ‌در کتاب « صور و اسباب شعر امروز» ، شعر شما را، با عنوان « تماشاگرایان » معرفی کرده است ؛ ویژگـی‌های این نوع شعر چیست؟


آتـــــــــــــــشی :

آن تعبیر آقای نـوری علاء ، مربوط به سال‌های بسیار دور است. به گمــان من ، اصطلاح « تماشاگرایان » در مورد هر شعر جاافتاده‌ای نادرست و خالی از مصداق است ؛ تا چه رسد به شعر من ، که در همان زمان ، ناقـدان دیگری خصلت‌های دیگری را ، به آن نسبت می‌دادند . مثلا شعر حماسی ، نوستالژی دوران گذشته ، تصویرگرای اصالت بومی و غیره . درست است که در شعــرهای من ، طبیعت - همیشه - حضور داشته است ؛ اما ، تقریبا هیچ‌جا ، این طبیعت نه حاصل دیدار و تماشای صــــرف بوده و نه به منظور نشان دادن تصاویری به دیگران ، به شعر وارد شده است. مثلا شعر « خنجرها، بوسه‌ها و پیمان‌ها » ، معروف به « اسب سفید وحشی » ، یا شعر بلند « ظهور » معروف به « عبدوی جط » هرچند سرشار از تصویرهای بکر و ناگفته در گذشته‌اند ، کجایشان شعـر تصویری مطلق‌اند ؟
« تصویر» به مفهوم « ایماژ» فرنگی ، به قول « ازرا پاوند» ، اصل شعر است . یعنی از طریق ایماژ است که استعاره ، مجاز ، ایهام و غیره در شعر به ‌وجود می‌آید. می‌دانید که « ازرا پاوند » - استاد الیوت و دیگر شاعران اوایل قرن بیستم - پیشوای گروهی از شاعـران با عنوان ایماژیست‌ها ، بود . به هر حال - من - فکر می‌کنم که آقای نـوری علاء « تماشاگرایان » را به ‌نادرست ، به ‌جای « ایماژیست » ‌ها به کار برده است ؛ که در مورد من ، نادرست است . اگر صرف به‌کارگیری ایماژ، « تماشاگران » باشد ، پس « نیما » و « اخوان » هم « تماشاگران » اند ؛ چون شعرهایشان سرشار از تصویرهاست. در مورد شعر من - بویژه - گذشته‌های دورتر، شاید اصطلاح « شعر روایی تصویرگرا » نادرست نباشد ؛ شعری که از طریق روایت ، حدیث نفس می‌کند ؛ تاریخ را فرا می‌خواند ؛ و زمان حال را به یاری احیای گذشته ، امروزی و زیبا می‌کند . به هر حال ، من - همیشه - افتخار کرده‌ام که شاگرد خلف « نیما » هستم ؛ و مثل او ، بی‌آن که - حتا - روی دست او نگاه کرده باشم ، به یاری عناصر مادی و معنوی زادبومم ، شعر نوشته‌ام . و این فخرفروشی نیست ؛ چراکه دیگران هم گفته‌اند.

ایسنــــــــــــــــا :

چرا « زبان » شما - همواره - در حال تغییر و دگرگـــونی است ؛ آیـا در پی (دست یافتن) زبان ویژه‌ای هستید ؟

آتـــــــــــــــشی :

« همواره » چنین نیست . شعر معاصر ما ، عمر کوتاهی دارد ؛ و این عمر را بیشتر در بحران‌های اجتماعی و دیگرگونی‌های سریع ساختاری گذرانده است. در گذشته ، یا آن حکومت‌ها عوض می‌شدند ؛ و ســریع هم عوض می‌شدند ( مثل دوران هجوم مغول و تیمور) ؛ چون عناصر فرهنگی و جان‌مایه‌های شعر و ادب ، پیوسته ثابت بود ، زبان ، سبک و سیاق شعر، خیلی دیـر ، بطئی و نامحسوس تغییر می‌کرد. مثلا می‌بینیم که چهـار سبک عمده‌ی ادبیات - خصوصا - شعر فارسی ، یعنی « خراسانی » ، « عراقی » ، « هندی » و « بازگشت » ، در فاصله‌ی حدود هزار سال به وجود آمدند ؛ و تبعیت روزمره از حـوادث تاریخــی نداشتند . یک علت عمقی و واقعی‌اش آن بود که ازسویی، مهاجمان ، غیر از زور ، سلاح و فشار ، ‌ارمغان فرهنگی ویژه‌ای با خود نمی‌آوردند ( غیر از عرب‌های مسلمان که قرآن و اشکالی از شعر را با خود داشتند ) ؛ از دیگر سو ، بستر فرهنگی که از اختلاط فرهنگ ایرانی و اسلامی - به علاوه ، ارمغان‌های یونانی که هم‌رکاب فرهنگ اسلامی شـده بود - درست شده بود ، ثابت بود ؛ و حوادث بر آن می‌گذشتند و به‌ندرت تغییری تعیین کننده ایجاد می‌کردند ؛ اما ، از مشروطه به این سو ، هم نوع دیگرگونی‌های اجتماعی متفاوت بود ، و شتاب بیشتری داشت ؛ هم عناصر تازه‌ی فرهنگی به درون مرزهای ما سرازیر می‌شد ؛ که بر همه چیز - ‌حتا - رفتارهای شخصی ما نیز تاثیر می‌گذاشت . به‌تعبیری ، می‌توان گفت دگرگونی شعر ما - خصوصا - پس از حضور « نیما » ، ناگهانی و غافلگیرکننده بود. درواقع ، دیگر سخـن از سبک و سیاق به مفهوم دیرینش معنایی نداشت . آن چه را هم که ما ، امروز، سبک و سیاق می‌خوانیم ، اول ، شیوه و شگرد نگارش شعر و قصه است ؛ و اگر هم بکوشیم که حتما نامی بر شیوه‌ها بگذاریم ، به‌ناگزیر، باید به اصطلاحات فرنگی متوسل شویم ؛ مثلا بگوییم :‌ « نیما » در اوایل ، رمانتیست بود ؛ و بعد رئالیست یا سمبولیست شد ؛ که این ، از نظر من ، نامگذاری عجولانه و حساب ‌نشده‌ای است . این عنوان‌های فرنگی درواقع ، در مورد مکتب‌ها صدق می‌کند ؛ نه سبک‌ها و مکتب‌ها ؛ که در فرنگ ، به تبعیت از دگرگونی‌های عمیق و گسترده‌ی اجتماعی ، سیاسی ، فلسفی و علمی به‌وجود آمدند؛ نه از سر تفنن . دگرگونی‌هایی که هر بخش آن ، دهه‌ها، بلکه سده‌ها ، بر بستر متناسب و شناخته‌ای طول کشید ، نام و عنوان گرفتند ؛ درحالی که بعد از مشروطه هم ، دگرگونی‌های اجتماعی ما ، به ‌ « دوران » تبـدیل نشدند ؛ تا مکتب‌ساز شوند. از این رو ، در مورد یک فرد شاعر، مثل من ، که از روستایی‌گری تا شهری شدن (در حد بوشهری یا تهرانی شدن ) پنجاه سال هم در وضعی ثابت به سر نبرده است ، تا فلسفه و مکتبی در او نهادینه شود ، سخن گفتن از مکتب - حتا - سبک ، کمی شـوخی یا دست‌کم ناسنجیده است.
هر کدام از ما - شاعران امروز - هفتاد ساله یا بیشتر، در طول پنجاه سال کار ادبی ، مدام در معرض توفان مفاهیم تازه و ویرانگر غربی بوده‌ایم ؛ بی‌آن که در سرزمین خود ، از حیثیت اجتماعی ، سیاسی و فلسفی ، تحولی عمقی پیدا کرده باشیم . دوران ما ، هنوز دوران تعارض « سنت » و « مدرنیته » است. بنابراین ، حرکت مستمر به جلو و روی آوردن به تجربه‌های تازه برای کشف سبک و سیاقی که هم با بستر اجتماعی ما، هم‌جنس باشد، هم با روحیه ، رفتار و خواست روزمره و پیوسته در حال تحول ما و بیگانه با دیگرگونی‌های مستمر جهان هم نباشد ، پیش از این‌ها کار ، تجربه ، مطالعه و به‌سر دویدن می‌خواهد. بله ، من ، پیوسته در حال تجربه هستم ؛ و معتقد هم نیستم که هیچ کدام از شاعران بزرگ ما ، که بر یک شیوه و شگرد ماندگار شده‌اند ، فتحی بزرگ کرده باشند. فکر نمی‌کنم که هیچ کدام از شما - درواقع - منتقدان آگاه ، پایان کار « اخوان » و حتا « شاملو » را سرشار از طراوت تجربه‌های اولشان بدانید. « نیما » و پیش از او « فروغ » ، خوش‌عاقبت‌ترین شاعران معاصر بودند ؛ چون شعرهای آخرشان خیلی پرطراوت‌تر از شعرهای اولشان است ؛ و کلی هم متفاوت. حتا « سپهری» با وجود اوج در میانه‌ی کارش ، ‌سرانجام به تکرار خودش رسید. و من ، نمی‌خواهم به تکرار خودم برسم.
ایسنــــــــــــــــا :

آیا دوباره ، به زبان « آواز خاک » ، « آهنگ دیگر» و « دیدار در فلق» شعر خواهید گفت ؟

آتـــــــــــــــشی :

نه، من دیگر « عبدوی جط» و « اسب سفید وحشی» نخواهم نوشت. آنها نمونه‌های یک دوره‌ی گذشته از ذهنیت من هستند. من ، امروز مثل دیــروز فکر و حس نمی‌کنم. عرصه‌ی فرهنگی ما ، بی‌ثبات است. یک‌سره ، تابع غـرب هم نمی‌توان و نباید شد. پس باید کوشید ؛ تا هم بستر فرهنگی سالم ، ثابت و پویایی داشته باشیم ؛ و هم به سبک و سیاق - بلکه ـ مکتب‌های تازه‌تری برسیم . راه ، سخت و طولانی است.

ایسنــــــــــــــــا :

آیا شعــر، « مانیفست» می‌پذیرد ؟

آتـــــــــــــــشی :

نه ، مانیفست مال ایدئولوژی و حزب‌های بزرگ است ؛ که می‌کوشند ؛ مثـلا اصول کلی برنامه‌های کار و رویکرد آینده‌شان را در آن مشخص کنند. به تعبیر ساده‌تر، « مرامنامه » است. آیا شعر می‌تواند « مرامنامه » داشته باشد ؟ شاید منظور شما ، « گزاره‌های تئوریکی » است ؛ که این روزها متداول است ؛ و کسانی که - قاعدتا - فقـط باید متفکر و منتقد باشند ؛ نه شاعر، و اگر هم شاعر باشند ، آن قدر در فن شعر پیچیده باشند ؛ و مطالعات پیرامونی در موضوع شعر داشته باشند که بتوانند درباره‌ی شعر، گزاره‌نویسی کنند ؛ یا به کلام درست‌تر: شعر را « تئوریزه» کنند. مثل کارهایی که آقای « براهنی» و دیگران می‌کنند. خب ، هر کس دلش خواست می‌تواند این کارها را بکند. اما، در این میان ، یک نکته نباید فراموش شود : این « گزاره» است که از دل شعر برمی‌آید ؛ یا می‌تواند برآید ؛ نه برعکس. یک منتقد خوب ، می‌تواند شعر را « آنالیـز» کند ؛ به نقــد بکشد ؛ و ساخت آن را باز کند ؛ و عناصر گونه‌گون آن را نشان دهد ؛ اما ، نمی‌تواند براساس آنالیزی در غیبت شعر - هر شعری - فرمولی برای شعر عرضه کند. شعر را شاعر می‌نویسد ؛ دیگران آن را می‌خوانند ؛ و گاه نیز نقد و تئوریزه می‌کنند . این کار، نه تنها عیبی ندارد، بلکه می‌تواند بر معلومات خواننده ( و خود منتقد ) چیزهایی بیفزاید.

ایسنــــــــــــــــا :

آیا شما ، با دهه دهه کردن ، و دوره دوره ساختن « شعر» - مثلا دهه‌ی 30،40، ... ، 60 و 70 - موافقید ؛ یا سیر طبیعی شعر را در قالب « سده» و « قرن» ارزیابی می‌کنید ؟

آتـــــــــــــــشی :

من - قبلا - هم در جاهای دیگر گفته و نوشته‌ام ؛ که شعر را بر مبنای دهه‌ها نمی‌توان تبیین و صورت‌بندی کرد. در همین مصاحبه ، اما ، خیلی دقیق‌تر توضیح دادم ؛ که در شعر کهن ما ، پس از هزار سال ، تازه می‌توان چهار دوره‌ی خراسانی ، ‌عراقی، هندی و بازگشت ( پیش از نیما ) را تفکیک کرد ؛ و مورد بحث قرار داد. دوره‌هایی که شرایط فرهنگی در آن‌ها ، ‌پس از تغییرات بطئی ، می‌تواند خصوصیت سبکی‌ و مکتبی به آن‌ها ببخشد. اما ، در دوره‌ی ما ، چون دگرگونی‌ها با شتاب انجام می‌گیرند، شاعران هم با شتاب به پدیده‌های تازه و رویکردهای کاملا ناشناخته روی می‌آورند. مشکل این است که این دوستان ، خصوصا کسانی که با گزاره‌ی تازه ، ترجمه‌ی مقالات کم و نارسای تازه ، درباره‌ی مثلا نحله‌ی تفکر « پست‌ مدرنیستی» ، یا نظریه‌پردازی‌های داخلی روبه‌رو می‌شوند ، فورا شیفته‌ی تازگی و غرابت این نظریه‌ها یا گزاره‌ها می‌گردند ؛ و در یک پروسه‌ی خودشیفتگی ، به نوشتن شعرهایی روی می‌آورند که از دیدگاه خودشان و یارانشان - کاملا - تازه و متفاوت با شعر پیش از « خود » آنهاست ؛ و فورا علمدار یک « نهضت »‌ تازه می‌شوند . در حالی که نهضتی در میان نیست. چـون « پست ‌مدرنیسم » در خود اروپا - هنوز - به یک مکتب ، فلسفه ، یا نحله‌ی فکری مشخص و مرزبندی شده نرسیده است ؛ تا چه رسد در ایران ؛ که ما - فقط - با « اخبار» آن سر و کار داریم. در هر حال ، پروسه‌ی شعری ، جز در پیوند با بدنه‌ی فرهنگی خودی و کشف این فرهنگ در عناصر دریافتی فرهنگ مهمان و بازکشف خود شاعر و شهروندی او در این تعامل گسترده ، به‌وجود نمی‌آید. باز هم می‌گویم : شیوه‌ها ، شگردها و تجـربه‌های متفاوت را نباید با « سبک» و « مکتب» اشتباه گرفت ؛ چرا که پروسه‌ی تولید شعر، دامنه‌دارتر از این است.

ایسنــــــــــــــــا :

شما ، شعر نیمایی ( نو ) را به چند دوره تقسیم می‌کنید ؛ و خود را از آن کدامین دوره می‌دانید ؟

آتـــــــــــــــشی :

شعر نو ( نیمایی ) در نخستین نگاه ، سه دوره را گذرانده است :
الف - ظهور « نیما » و شعر « افسانه » ، به عنوان پیش‌درآمد « رمانتیسم» - یا « مدرنیسم » - در شعــــر ایران ؛ این دوره ، بدون در نظر گرفتن خـود نیما ، از سال 1301 تا اواخر دهه‌ی بیست ادامـــه دارد . در این فاصله ، شاعرانی چون میرزاده عشقی ، شهـریار ، دکتر محمدحسیـن هشترودی ، فریدون توللی ، نادر نادرپور، منوچهر نیستانی و فریدون مشیری ، راه نیمـــــا را ، با احتیـــاط و با حفظ بعضی از موازین شعر کلاسیک ( چهـارپاره‌های پیوسته و مستزادها ) ادامه دادند ؛ هرچند که هیچکدامشان به اوج شعر نیمایی نرسیدند ؛ ولی، بر شاعران جوان تاثیر بی‌تردیدی گذاشتند ؛ و نقش پل رابط را بازی کردند . در این فاصله - البته - خود نیما بود ؛ که راهش را هوشمندانه ادامه داد ؛ و فقط چند چهـره‌ی متفاوت ، مثل : منوچهــر شیبانی ، اسماعیل شاهرودی ، هوشنگ ایرانی و احمد شاملو در جوار او درخشیدند.
نیمـــا از اوایل دهه‌ی بیست تا اواخر دهه‌ی سی ، بهترین شعرهایش را نوشت ؛ و شاگردانش هم بهترین سیاه‌مشق‌های‌شان را.
ب - اواخر دهه‌ی بیست تا دهه‌ی سی و چهل ؛ در این دوره ، چهره‌های مشخص و برجسته‌ی شعر، یکی پس از دیگری ظهور کردند : اخوان ثالث ( م . امید ) ، احمد شاملـو ( بامداد پیشرفته ) ، بنــده ، فروغ فرخزاد ، سهراب سپهری ، ... و یدالله رویایی .
من ، بیشتر حجم کارم را در این دوره و گروه به‌وجود آوردم.

ایسنــــــــــــــــا :

آیا پس از انتشار آثاری مانند « حادثه در بامداد » و « اتفاق آخر » به زبان دیگری روی خواهید آورد ؛ یا به تکمیل این زبان خواهید پرداخت ؟

آتـــــــــــــــشی :

در اواخر دهه‌ی چهل و دهه‌ی پنجاه که با فروکش کردن سلطه‌ی ذهنیت‌های سیاسی ، « شعر» ، به سمت هویت‌یابی‌های دیگر و کشف آفاق تازه‌تری روی آورد ، و پس از آموزه‌های « شاملو » ، « فروغ » و « رویایی» و یکی دو تن دیگر ، نسل‌هایی از شعر به‌وجود آمـد ؛ که شاخص‌شان ، « ‌احمدرضا احمدی» ، « هوشنگ بادیه‌نشین » ، « هوشنگ چالنگی » و سپس « بیژن الهی » ، « بهـرام اردبیلی » ، « پرویز سلطان‌پور» ، « شجــــاعی » ، « فیـروز ناجی » و دیگران بودند ؛ که زمینه‌ساز نسل بارورتر بعدی ، یعنی جریان شعر « ناب » شدند ؛ که قبلا درباره‌اش بحث کردیم ؛ و حالا اضافه کنم که من ، خـود را متعلق به همه‌ی این دوره‌ها می‌دانم ؛ چون در بطن همه‌ی این جریان‌ها استمـرار داشته‌ام ؛ شعـر نوشته‌ام و کتاب چاپ کرده‌ام . این زبان ، اولا - از درون ناپیوسته با زبان شعرهای قبلی من نیست ؛ مخصوصا بـا « وصف گل سوری » و « گندم و گیلاس » و « زیباتر از شکل قدیم جهان » که ته‌رنگ این زبان در « دیدار در فلق » و « آواز خاک » هم هست . ثانیا - این زبـان کـه با عناصر جدیدتری آمیخته شده است ، در کتاب آخری ، یعنی « اتفاق آخر» که باید با چهار کتاب اخیر درمی‌آمد ، تا حدودی به شکل پخته‌ترش رسیده است ؛ و اما ، این زبان - بی‌تردید - پرورده‌تر خواهد شد. چون من ، هرچه پیش می‌روم ، نیــاز به یک زبان جامع‌تر و شاخص‌تر را بیشتر احساس می‌کنم ؛ که نتایج آن ، بعدا آشکارتر خواهد شد.

ایسنــــــــــــــــا :

آیا شعر امروز ما ، مخاطبانش را - در جهان - پیدا کرده است ؟

آتـــــــــــــــشی :

هنوز شعر ما ، مخاطبی در جهان ندارد ؛ آن چه را هم که می‌شنوید ، ازسوی خود ایرانیان تبلیغ می‌شود. تا زبان فارسی ، به‌ صورت گسترده ، در ردیف زبان‌های زنـده‌ی دنیا در نیاید ، شعر ما ، جز از راه همین دعوت‌های کوتاهمدت و ترجمه‌های ناقص به دست جهان نخواهد رسید. این که در چند کشور، چندده نفر با شعر، آشنا شوند ( فقط آشنا ) ، معنای مخاطب پیدا کردن نمی‌دهد . یک راه گسترش زبان ما ، در خارج ، این است که مؤسسات ترجمه‌ی « شعر و قصه » ی ما ، به زبانهای مهم و زنده‌ی دنیا در همین جا تشکیل شود ؛ و کتاب به خارج فرستاده شود. این کار - حتا - در کره‌ی جنوبی انجام می‌گیرد . چندبار در مصاحبه‌ها و نوشته‌هایم گفته‌ام : این مؤسسه‌ها - که باید خصوصی هم باشند - می‌توانند نمایندگانی هم در خارج داشته باشند.

ایسنــــــــــــــــا :

آقای آتشی ! رویکردتان را ، به سپیدگویی ( شعر سپید ) ، چگونه ارزیابی می‌کنید ؟

آتـــــــــــــــشی :

رویکرد به شعر « آزاد » ( من ، به جای « سپید » به‌کارش می‌برم ) یک ناگزیری است ؛ که ریشه در گذشته‌ی خود ، ‌هم دارد ( ریگ ودا ، اوستـا ، ‌خسروانی‌ها ، فهلویات ، و حتا شطحیات عارفان ، مثل کارهای بایزید ، مقالات شمس ، … و تمهیدات عین‌القضات ) ؛ شعر« آزاد » که شعر « سپید » را هم در حیطه‌ی خود دارد ، ماحصل آزادی زبان از قید و بندهای اضافی است. به‌تعبیری ، شعر « آزاد » شعـری است که موسیقی و پوسته‌های اضافی را دور بریزد ؛ و خود ، به موسیقی کلمات تبدیل شود. من ، به تدریج و عاقلانه به این سمت حرکت می‌کنم.

ایسنــــــــــــــــا :

« شعر سپید » ، چه ویژگی‌هایی دارد ؟

آتـــــــــــــــشی :

بحث جداگانه‌ای را می‌طلبد ؛ که حتما - بعدا - بدان خواهیم پرداخت .

ایسنــــــــــــــــا :

آیا امروز ، توامان به عناصر خام بیرونی ، درونی و زیبایی ‌شناختی انسان ، در شعــــر، پرداخته می‌شود ؟

آتـــــــــــــــشی :

متاسفانه ، خیر. شاعران معاصر ، خصوصا جوان‌ها ، ‌آن قـدر به تکنیک ( ‌آن‌هم ناپخته ) و تجربه‌گرایی مستمر و مفـرط و نحوشکنی‌های غیرضروری روی آورده‌اند ، کـه فراموش کرده‌اند که شعر اگر خالی از انسان باشد ، تفننی هرچند زیبـا و زودگذر است ؛ که هرگز به‌ عنوان « شعر ماندگار » نخواهد رسید. شعر، صورت مادی ( زبان ) جان و روان بشری است ؛ در هر زبان و با مقتضای فرهنگی هر زمان ؛ بقیه‌اش سرگرمی است. « ازرا پاوند » ، در جایی می‌گوید : « تا انرژی عاطفی نباشد ، تصویر - تصویر شعری که خود ، کلیت شعر است - به‌وجود نمی‌آید. این انرژی ممکن است در شاعران ناتوان به احساساتی شدن تبدیل شود ؛ اما ، در شاعران قوی ، برعکس ، زبان را به هیاتی دشوار و در عین حال ، ساده و به ‌دور از احساسات معمولی تبدیل می‌کند. مطمئن باشید که شعر بدون انسان و طبیعت ، هرگز وجود نخواهد داشت . و این دو ، شامل همه‌ی موادی که شعر را می‌سازند ، می‌شود.

ایسنــــــــــــــــا :

کدام زبان ( موج ) ، نهایت شعر فارسی است ؟

آتـــــــــــــــشی :

هیچ زبان خاصی وجود ندارد ؛ که بتواند در شعر عمومیت پیدا کند ( ‌موج که موج است ؛ و وا می‌رود ؛ هرچند که دوباره برگردد ! اصل ، دریاست ) زبان نه به صورت تمهیدات مکانیکی ، بلکه به صورت کنش مدام و مستمر و پیوسته با درون هر شاعر، به‌وجود می‌آید. بنابراین می‌توانیم بگوییم : به تعداد هر شاعر، می‌توانیم زبان شعری داشته باشیم . اما ، آن زبانی برجسته می‌شود ، که از روحی غنی و بلند و درونی سرشار و مجرب برخاسته باشد. با توجه به معنای بیت « حـافظ » باید دید که شعر از چه دهانی برمی‌آید ، که نامکرر می‌شود. « صـدای عشق » از دهان خواجو و کمال خجند برآمده ؛ از دهان حافظ هم برآمده است. پس این دهان است که تکلیف زبان ( عشق ) را معلوم می‌دارد ؛ تشابهات مفهومی و ضمنی ، درحاشیه‌ی زبان اصلی قرار می‌گیرند.

ایسنــــــــــــــــا :

کمی هم درباره‌ی زبـان شعــر « رقص در سیرک واژه‌ها » که در کارنامه‌ی شماره ی (17-16) به چاپ رسانده‌اید ، حرف بزنید ؛ شما در این شعر، به اساطیری مثل « شغاد» و هم چنین پیامبرانی مثل « زردشت » و « یونس » نیز اشاره کرده‌اید ؛ که بسیار زیبا و به‌جا ، در کنار هم قرار گرفته‌اند ؛ آیا مخاطبان شما ، در این شعر ، جهانیان‌اند ؟

آتـــــــــــــــشی :

در مورد این شعر خاص ، اگر بخواهم حرف بزنم ، باید مفصل ، و به‌قول معروف ، به « خوانش » و « تفسیر» آن بنشینیم ؛ که وقتش را ندارم . اما، به‌گمانم ، دو واژه‌ی کلیدی « رقص » و « سیرک » ، خود می‌توانند گویای همه‌چیز باشند : رقص - درواقع - همان رفتار « بودا پنجه » ی جان ماست. شما - حتما - به تصاویر رقص‌های معابد بودایی نگاه کرده‌اید ؛ و دیده‌اید که گاه ، رقاصی با بیست دست ( ‌در دو طرف ) ‌ترسیم شده است . گویی مجسمه‌ساز می‌دانسته است که روزی سینما به‌وجود می‌آید ؛ و می‌توان در هر ثانیه از یک چیز ، چندین تصویر گرفت ؛ تا حرکت ممکن شود. دست‌های مکرر رقاصان ، چیزی جز همین تصور زیبا نیست ؛ که جای هر دست را در هر لحظه در پهلوهای رقاص تجسم بخشیده است . رقص ( در مــورد واژه ) همان مفهوم امکان جا به جایی است. سیرک ، هم همان عرصه‌ی شعر است؛ که در آن ، واژه‌ها به‌جای جانوران بازی می‌کنند ؛ البته زیر فرمان شلاق ؛ و حرکت رقاص اصلی ، یعنی ذهن شاعر ؛ و این که پیامبران ، تاریخ ، اساطیر و هر چیز دیگری در این جا حضور می‌یابند و محو می‌شوند ، نتیجه‌ی همان زنده بودن سیرک است ؛ که اصلش در ذهـن شاعر ( سیرکباز ) و نمایش روی کاغذ و به‌یاری واژه‌هاست ...

ایسنــــــــــــــــا :

عنصر اصلی و نطفه‌ی حیاتی شعر شما ، طبیعت است ؛ تفکر و احساس شما ، بر گرد « عشق» می‌چرخد ؛ و زبان شما ، « ناب » ‌است ؛ کمی هم از ویژگی‌های شعـر « منوچهـــر آتشی» ، در آستانه‌ی دهه‌ی 80 بگویید؛ و یکی از آخـــرین کارهای خود را ، به شاعــران جــــــوان هدیه کنید.

آتـــــــــــــــشی :

اجازه بدهید ؛ تا نقادان و شعرشناسان به این مهم بپردازند.
این شعر را ، به همه‌ی کسانی که به شعـر این مـرز و بوم عشق می‌ورزند ، تقدیم می‌کنم :

باغ مشروط (از حادثه در بامداد)

اگر تو پرنده نباشی
این باغ سایه‌های کریهی است
سبز
به رنگ لباس گروه جراحان
طلسم‌شده در آمد - شدی
مطمئن و بی‌عاطفه

اگر تو پرنده نباشی
این باغ معبدی است
و سروها و سپیدارها نمازگزارانی طلسم‌شده در ابدیتی بی‌ایمان

جهان سنگ می‌شود
وقتی تو پرنده نباشی

تو پرنده نیستی و همین دم
جهان سنگ شده است

(تابستان 71 ، بوشهر - جم)