مازیار غیبی . شعر فیلم و ادبیات بخیترای

انگاره هایی بزرگ در خرمنی کوچک شعر و ادبیات مسجدسلیمان و ایران

لباس زیرش بوی خدا می داد و من عاشق و دل بسته ی این بو بودم . دستهایش پر پینه بود هر کدامشان چشمه ای بود که مرا در این نگرانی سیراب می کرد . آه عزیزم بگذار خاری که کف پایت را می آزارد را با لبانم در بیاورم . لباس خاکییش که می برد مرا به رویای کودکی ام ... آه نمی دانی چقدر دوستت دارم افسوس که نیستی و من باید با رویایت سر کنم... غرق در بوی قهوه ای رخوت



موضوعات مرتبط: آزاد

تاريخ : دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مازیار غیبی | نظرات ()