مازیار غیبی . شعر فیلم و ادبیات بخیترای

انگاره هایی بزرگ در خرمنی کوچک شعر و ادبیات مسجدسلیمان و ایران

... و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست
نویسنده : مازیار غیبی - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
 

کف دریا دارد می سوزد درست مثل دلم که توی دستهای تو دارد بخار می شود و بی خیالی هایت طعم لب ماهی می دهد و سینه ات بسان آبشش هایش که باز و بسته می شود بسان پلکهایت   آه ای خدا چقدر این روزها تحویل من پر شده است اینقدر که اشکهایم دارد ته می کشد

کف دستهایم دارد می سوزد و انگشت شصتم که کرخت شده است چه این ترکیبهای امروزی سوزنده هستند باید جزیره ام را ترک کنم. یک چکاوک خسته   چند شعر نانوشته  ویک پنجره رو به خورشید تمام دارایی های منه باید قدم بردارم و از این جاده خیس عبور کنم مثل همیشه مثل یک پرنده ی خیس

گاهی می گویم برادر شهیدم چه سبکبال رفت هیچ چیز و هیچ کس نتونست جلوی رفتنشو بگیره مثل ماهی سیاه کوچولو در آرام جای گور

دلم دارد می سوزد واسه مرهم های نبودنت ...