مزد ترس

کوچه های خاکی و قدیمی که سایه های خنک و خاطراتی داشتند هنوز گه گاهی مرا می برند به دوران خوش کودکی. کوچه هایی که بعضی شان بوی ادرار می دادند و گاه جوی ماندابی به سختی از میانش می گذشت .حکمران یکی از این کوچه ها سگی بود به نامJEPER او سگی بود سفید و ماده و پا کوتاه و بسیار هار و درنده که کس جرات نمی کرد از کوچه بگذرد و آن کوچه گذرگاه ما بود.نزدیکترین فاصله به خانه میانبری بود برای زود رسیدن ولی مدام این سگ پاچه شلوار ما رو میگرفت گاه تا صد متر می دویدم و سگ هم به دنبال من !

این سگ نگرانی های زیادی برای همه بوجود آورده بود تا اینکه بچه های محل یک روز تصمیم عجیبی گرفتند و با کمک هم سگ را داخل یک گونی کردند و به نقطه ای دور از دسترس صاحب سگ بردند.

در آنجا همه بودند فلو جوجول و کوچلو هم بودند حکمی خواندند و سگ را اعدام کردند و خود ومحله را راحت کردند.

JEPER  در 27 خرداد 1359 از پل فلکه اول چهاربیشه آویزان شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد و آنروز تازه من مفهوم  مرگ  را فهمیدم !

چند ماه بعد درون میدان خاکی محله بازی می کردیم که یک هواپیمای میگ عراقی آمد ومحله مان را بمباران کرد با آنکه من هشت سال از جنگ خانمانسوز گریختم و جان سالم بدر بردم و ای کاش ...

 

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
نسیم

این دو خط اخرو نفهمیدم ؟!

مازیار

آخی دلم سوخت [ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]

مازیار

مازیار جان نوای وب خیلی زیباست کی خونده؟ مرسییییییییییییییییییی[دست][دست][دست][گل][ماچ]

مازیار

کمی حال خرابم خوب شد مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی[لبخند]

مازیار

آره دوستان خوب من این آخرین پست من بود آخه کسی هست از جنس شیشه که مدام مرا درون گور می خواباند و دیوار صوتی را می شکند این گونه زیستن را من نمی خواهم بدرود... فکر نکن من مزد ترسم را گرفته ام --------------------------------------------------- این که مرقوم فرمودید منظورتون چی بود قربانت تصدقت[متفکر][ناراحت][دلشکسته]

مازیار

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل] [بغل] [گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل]

مازیار

[گل][گل][گل]هیچوقت داغت رو نبینم وهیچوقت دوریت را نبینم[گل][گل][گل]

نسیم

عجب![متفکر]